حكيم ابوالقاسم فردوسى
527
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
پوزش كردن اسفنديار از ناخواندن رستم به مهمانى آنگاه رستم بسان پيلى بر اسپ سوار شد و خروش رَخش تا دو كُروه برفت . بدانسان رستم به نزديك رود شتافت . همهء سپاهيان آرزوى ديدار او را داشتند . هر كه از ايشان او را مىديد ، دلش مِهر و پيوند او را برمىگزيد . سپاهيان مىگفتند : براستى كه اين نامدار تنها به سام سوار مىماند . همچون كوهى از آهن بر آن كوههء زين بنشسته و آن رَخش نيز گويى اهريمن است . اگر ژنده پيل نيز همآورد او باشد ، آن پيل به خاك خواهد آمد . همانا كه در سر اسفنديار شهريار ، خِرد نيست كه نامدارى چون ماه و پهلوان فرهمندى چون اسفنديار را از براى تخت و تاج به كشتن دهد . با اين پيرى افزونتر به سوى گنج مىيازد و بيشتر به مُهر و ديهيم مىنازد . چون رستم به نزديك اسفنديار رسيد ، اسفنديار نامدار به پيشواز او رفت . رستم به دو گفت : اى پهلوان ، اى جوان فرّخ نوآيين و نوساز ، نويد تو به آن ميهمانى هيچ نيارزيد و پيمانت تا بوده چنين بوده است . اينك هر آنچه مىگويم ، از من يادگير و با من پير ، بيهوده تيزى مكن . پيوسته خود را بس بزرگ مىپندارى و مردانگى مرا خوار مىدارى و خِرد و انديشهام را ناچيز مىشمارى . ليك بدان كه در گيتى من رستم - آن فروزندهء تخت نريمان - هستم . چنگال ديو سياه را نيز نرم مىسازم و سر جادوان را از تخت به زير مىآورم . بزرگانى كه ببر بيان را بر تنم و رَخش - اين شير غرّان - را در زيرم ديدند ، جنگ ناكرده از پيش من بگريختند و تير و كمان خود را بر دشت بريختند . كاموس جنگى و خاقان چين و سواران جنگى و مردان كينهتوز بسيارى را با خَم كمند خود از پشت اسپان ربودم و سر و پايشان را در بند آوردم . من نگهدار شاه ايران هستم و در هرجا پشتيبان دليران مىباشم . از اين خواهش من براى